از وقتی موهایم را کوتاه تر از انگشتان تو کردم؛
بادهای این شهر کوچ کرده اند!
فراهانی
ای درخت پیر!
از تیغه های تبرها نهراس تا ریشه ات در خاک ماوا دارد تبرها بیهوده می تازند...!
می دانی...
گاهی تنها ماندن، بهای آدم ماندن هاست!
نیروانا جم
دیروز و فردا با هم دست به یکی کردند.
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد
و فردا با وعده هایش مرا خواب کرد.
وقتی چشم باز کردم امروز هم گذشته بود!
401
خداوند معجزه کرد و انسان را آفرید؛
ما نیز معجزه کنیم و انسان بمانیم!
401
می گن خدا ابر رو به گریه می اندازه تا گلی بخنده، پس هر وقت گریه کردی ناراحت نشو، چون یکی داره می خنده!
401
من برایت چه بخواهم ز خدا
بهتر از این که خودش پنجره ی باز اتاقت باشد
عشق، محتاج نگاهت باشد
خلق، لبریز دعایت باشد
و دلت تا به ابد وصل خدایی باشد
که همین نزدیکیست...!
فربد
این قوم همیشه کور و کر می زایند
یک حادثه از پی خبر می زایند
باید به کویر لوت زد یک شب تار
وقتی که درخت ها تبر می زایند
م.ج
از درد سخن گفتن از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!
میرزاجانی
ای کاش که من پیرشوم درکنارت
بادست توزنجیرشوم در کنارت
پروازپرازحس رهاییست ولی
ای کاش زمین گیرشوم درکنارت
م.ج
میمیرم اگردلت پرازغم بشود
یاچشم تومیزبان شبنم بشود
پاییزوبهار رابه هم می دوزم
یک نخ اگرازپیرهنت کم بشود.
م.ج
نیچه:
گاهی انسان ها دوست ندارند که حقیقت را بشنوند، زیرا باورها و عقایدشان را زیر و رو خواهد کرد.
میرزاجانی
سر که نه در پای عزیزان بود
بار گرانیست کشیدن به دوست
رامین صفیان
این که دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی شود به حجم باورم، قبول کن
گاه پر زدن در آسمان شعرهایت را
از من، از منی که یک کبوترم، قبول کن
مسعوده جمشیدی
گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم
به سرم می زند این مرتبه حتماً بپرم
میرزاجانی
انسانها طعمه ی یکدیگر نیستند؛
آن ها را در اوج باور و اعتماد شکار نکنید.
فراهانی
سر به هم آورده دیدم برگ ها را غنچه را
اجتماع دوستان! یک دم مرا آرید یاد
میرزاجانی
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست
الحان بلبل از نفس دوستان توست
رامین صفیان
میان ما و اهل ریا همین فرق است
که داغ ما به دل و داغ او به پیشانیست!
اخلاقی
با آواز قناری در قفس لبخندی زد؛ نمی دانست که او ترانه ی تنهایی را سر می دهد!
میرزاجانی
اینجا زمین است. رسم آدم هایش عجیب است!
گم که می شوی به جای این که دنبالت بگردند، فراموشت می کنند!
فربد
هیچگاه برای آنانی که « درد» و « دلی» ندارند
درد دل نکن!
فراهانی
باز باران بارید
خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
هر کجا هستی باش
آسمانت آبی
دلت از غصه ی دنیا خالی!!!
فربد
اگر دین ندارید؛
لا اقل آزاده باشید.
امام حسین علیه السلام
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم بیشتر از حنجره ها می فهمند
م.ج
انسان بزرگ نیست جز به وسیله ی فکرش،
شریف نیست جز به واسطه ی احساساتش،
و قابل احترام نیست جز به سبب رفتار نیکش،
تقدیم به تو انسان بزرگ!
فربد
چه زخم هایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم که
هیچ نوازشی بی درد نیست!
م.ج
دوستی مثل شراب است؛
هرچه کهنه تر؛ گران تر و گیراتر...!!!
حسن سلمانی
جاهایی قدم بگذار که وقتی فیلم تکرار قدم هایت را گذاشتند، از مکان های رفته، پشیمان نشوی.
نیروانا جم
نیا باران،
زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم،
خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند
نیا باران،
زمین جای قشنگی نیست...
نیروانا جم
من همیشه به یادت هستم؛ امّا هیچ شاهدی ندارم، جز کلاغ بام خانه، که او هم حقیقت را به تکّه نانی می فروشد.
مجید خادم